تبليغاتX
آرمانی از جنس بلور
 
 

اینجا تعطیل است

 

                      شاید برای همیشه

|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه نهم بهمن 1384  |
 
 

سلام.امدم بگم که دارم میرم٬نه برای همیشه برای یک مدت کوتاه شایدم طولانی. اما

برمیگردم.

می خوام بنویسم٬اما نه اینجا.این بار می خوام روی کاغذ های بی خط دلم بنویسم.

 می خوام داستان زندگیم رو بیارم بریزم بیرون٬تا شاید درمانی باشد برای قلب داغ دیده ام.

از وقتی که اسباب کشی کردیم خونه جدید٬خودم رو بیشتر گم کردم

برام دعا کنید تا بتونم خودمو پیدا کنم

به امید دیدار

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه هشتم دی 1384  |
 

 

 Merry Christmas & a

 

Happy New Year

Let me introduce myself. I am Santa Claus 

|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه سوم دی 1384  |
 

 

 شعراز حميد مصدق   كه اميدوارم خوشتان بيايد   
«وصيت»
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
 
من مي شناختم اورا
نام تورا هميشه به لب داشت
حــــــــــــــــــتـــــــــــــــــي
در حال احتضار
آن دلشكسته عاشقِ بي نام و بي نشان
آن مرد بي قرار
 
روزي اگرسراغ من آمد به او بگو:
 
هر روزپاي پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمي كرد
جز با درخت سرو
در باغ كوچك همسايه،
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويري از بلنداي اندام مي كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلند ترين سرو باغ را
تحقير كرده بود
 
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
 
اوپاك زيست
پاك تر از چشمه هاي نور ))
همچون زلال اشك
يا چون زلال قطره باران به نوبهار
آن كوه استقامت
آن كوه استوار
وقتي به ياد روي تو مي بود
مي گريست
:روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو
او آرزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت ))
اما براي ديدن تو چشم خويش را
آن در سرشگ غوطه ور
آن چشم پاك را
پنداشت _
آلوده است ئ لايق ديدار يار نيست
 
:روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو
 
آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد
.....روزي اگر             
چه؟                         
او؟                            
،نه                              
....آه                            
.نمي آيد                             
 

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384  |
 

 

هر وقت که به ياد فرهاد مي افتم، دلگير مي شوم... فرهاد کوهکن را مي گويم ... همان عاشقي که براي رسيدن به معشوق، سختي ها کشيد و کوهي از خاطرات شيرين، از خود به يادگار گذاشت ... وقتي به ياد مي آورم که چگونه با يک نگاه ساده، عاشق شيرين شد و از آن پس براي معشوق، چه کارها که نکرد احساس غريبي پيدا مي کنم... خسرو پرويز، عاشق شيرين بود... شاپور، نديم مخصوص خسرو بود که براي رساندن پيامهاي او، به دربار شيرين رفت و آمد داشت... شيرين براي يک کار مُهّم، به او سفارشي کرد و شاپور براي انجام آن کار، فرهاد را به شيرين معرفي نمود و در باره او گفت : من و فرهاد در چين با هم در يک کلاس، درس صورتگري مي آموختيم، سرانجام من قلم برداشتم و او تيشه را انتخاب کرد... براي انجام سفارش شيرين، فرهاد دست بکار شد و از دشت و بيابان، راهي باز کرد و کانال زد، تا شير و لبنيات به قصر شيرين رسيد... هنرمندي فرهاد، شيرين را سخت تحت تاثير قرار داد... خسرو که از طريق شاپور، از عشق فرهاد باخبر شده بود، رقيب را به کارهاي سخت و طاقت فرسا وامي داشت تا ديگر فرصتي براي فکر کردن به شيرين نداشته باشد... ولي فرهاد دلداده بود، سودائي بود، سختي در راه عشق براي او آساني بود... زماني که قرار شد براي وصال شيرين، کوه بيستون را بشکافد و يک راهي از دل کوه براي رفت و آمد باز کند، کنار کوه، بر روي يک تخته سنگ، تصويري از شيرين را با تيشه تراشيد و با نگاه کردن به سيماي معشوق، چنان نيروئي پيدا مي کرد که کار صد شبه را، يک شبه انجام ميداد... کار کوهکني داشت تمام مي شد که خسرو دوباره نقشه اي کشيد و به فرهاد پيغام داد که:« افسوس که اين کار بزرگ تو، پايان خوشي نخواهد داشت، زيرا زماني که شيرين براي ديدار تو و بازديد از پيشرفت کارها به کوه و به نزد تو آمده بود، در راه بازگشت گرفتار حادثه شد و بهمراه اسبش، از کوه به پايين افتاد و جان خود را باخت»... با شنيدن اين خبر دروغ، تيشه از دستان فرهاد به زمين افتاد.. فرهاد نيز در کنار تيشه به زمين افتاد ...مرگ فرهاد فرا رسيد بدون اينکه حّتي کلامي از احساسات پاکش به شيرين گفته باشد... کوه بيستون نفسي به راحتي کشيد ....
........
فرهادم و سوز عشق شيرين دارم اميد لقـــائ يار ديرين دارم
طاقت ز کفم رفت و ندانم چه کنم ؟ يادش همه شب در دل غمگين دارم

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384  |
 

 

فقط سکوت!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه هفدهم آذر 1384  |
 
 

ای کاش که باورم داشتی.ای کاش...

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384  |
 
 

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of cool animations

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه پانزدهم آذر 1384  |
 

زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
فرستنده :مونا محبتي

|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه دوازدهم آذر 1384  |
 
دلم اینجا

داره بارون میاد از تو آسمون ها        میریزه توی خیابون٬رو زمین و روی دلها

کاشکی بودم ولی تنها نبودم           واسه درد هزاران آدم روی زمین تنها نبودم

اخه نمیدونم که چرا باید باشی تنها       اونم اینجا٬ توی غربت٬ توی دلها

زندگی تنها که باشی خیلی سخته      همش ناراحتی هست و غم و غصه

صدای بارون توی گوشم می خونه آواز نبودن

                           واسه رفتن٬واسه بودن٬شایدم آره درسته واسه تنها نبودن

 چرا وقتی من و تو با همیم زندگی سخته

                                   مثل اون شقایقی که می میره گوشه ای تنها و خسته

دلم اینجا٬دلم اونجا دلم خیلی گرفته

                                       واسه تنهای ها و درد و رنج و غم و غصه

میدنم وقتی نباشم دیگه نیسنم  

                                          تنها یاور مادر فقط میشه نسیمم

میدونم نسیم که رفت منم باید با اون میرفتم

        شاید اینجا پیش دل٬شاید اونجا پیش شقایق٬ولی هر جا که بود با او میرفتم

صدای بارون که بره من چه کنم 

                          با این همه سارهایی که هستن پشت شیشه٬دیگه نیستم

دیگه نیستم٬نمی تونم٬ نمی خوام

                                           که باشم اینجا٬ توی غربت٬توی دلها اونم تنها

من که رفتم آسمون اشک میریزه دونه به دونه

                                        زندگی یعنی همین رفتن و امدن خونه به خونه

                                      

                                              از خودم: الهام

 

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه نهم آذر 1384  |
 

 

دیگه تحملم تموم شده. می خوام

 

  از دست همه فرار کنم بابا

 

ولم

 

  کنید حالم از همتون داره بهم 

 

 می خوره.

 

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه هشتم آذر 1384
 
 

گفت:نقاشی؟

گفتم آری.

گفت: پس نقشی از من به رسم یادگار ترسیم کن.

روزها٬ماهها٬و سالها گذشت و آنچه من به او دادم چیزی نبود جز هزاران قلب

 سنگی.

بعد این همه سال پی بردم که من نقاش نیستم٬بلکه مجسمه سازی هستم که یا

دل میشکند یا قلب خسته و شکسته مردمان را به رسم انتقام بر روی سنگ ها هک

 میکند.

   از خودم: الهام

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه سوم آذر 1384  |
 

ايدز
 
ايدز ، اين بيماري خانمان برانداز و مسري كه عليرغم تلاشهاي فراوان سيستمهاي بهداشتي ، همچنان به سرعت(خصوصا در جهان سوم) در حال پيشرفت است ميتواند از راههاي زير افراد سالم را درگير كند:تماس جنسي با افراد آلوده، تماس مستقيم با خونهاي آلوده به اين ويروس ، وانتقال از مادر آلوده به جنين .بيشترين موارد و شايعترين راه ابتلاء ، تماس جنسي با افراد آلوده مي باشد بطوريكه ويروس مولد از راه سيستم تناسلي مردانه ، زنانه ،مقعد ودهان به فرد سالم منتقل ميشود.نكته ي مهم اينكه بوسيدن معمولي بندرت باعث انتقال ويروس ميشود اما بوسيد ن (اصطلاحا) فرانسوي ميتواند احتمال ابتلاء را افزايش دهد ، چرا كه در صورت وجود زخم يا خراشهاي دهاني يا زبان و... احتمال تماس مستقيم با ويروس افزايش مي يابد و به اين ترتيب شانس ابتلاء را بالا مي برد.تزريق داروها و استفاده از يك سرنگ براي افراد مختلف ، كه اغلب در معتادان به مواد مخدر مشاهده مي شود نقش قابل توجهي در افزايش ريسك ابتلاء به ايدز دارد و اكيدا منع ميشود، چرا كه در غير اينصورت  ميزان كمي از خون شخص مبتلا باعث درگيري تعداد زيادي از افراد خواهد شد.در همين راستا كاركنان آزمايشگاه ها در صورت بي دقتي ميتوانند براي خود و ديگران مشكل آفرين باشند ، و بيماري را از فرد مبتلا ، به خود و سايرين انتقال دهند يا بر عكس در صورت ابتلاء به اين مشكل ، آن را به مراجعين منتقل كنند.البته خوشبختانه اين فرم از انتقال شيوع كمي دارد. انتقال خون، اهداءخون يا گرفتن خون از افراد مبتلابه اين بيماري ، همچنين استفاده از فراورده هاي خوني آلوده (در افردي مثل هموفيليها و...)نيز از راههاي مهم انتقال بيماري بشمار ميروند.كه خوشبختانه امروزه براي كاهش اين ريسك تمام خون هاي اهدائي  ازنظرايدز تست ميشوند و بهمين خاطر درصد انتقال با اين روش به حداقل رسيده است.مادران مبتلا ميتوانند اين ويروس را به جنين خود منتقل كنند ، طبق يك آمار يك چهارم تا يك سوم مادران مبتلا ئي كه درمان نشده اند ويروس ايدز را به جنين خود منتقل مي كنند.كه خوشبختانه مصرف داروهاي ضد ايدز اين ميزان را مشخصا كاهش ميدهد.بهترين روش زايمان در اين افراد سزارين است. طبق يك بررسي جنين مادران ايدزي كه در طول بارداري از داروهاي ضد ايدز مصرف كرده ، و نوزاد خود را به روش سزارين بدنيا آورده اند بين يك تا دو درصد در معرض ابتلاء به ايدز بوده اند. شير دهي مادران ايدزي نيز ميتواند ويروس را به نوزاد منتقل كند :استفاده از بطري براي شير دهي ، جايگزيني منطقي براي اين نوزادان بشمار ميرود.(لازم به ذكر است كه در اين مورد اختلاف نظر وجود دارد) 
توجه!
لمس كردن،ودرآغوش گرفتن باعث انتقال بيماري ايدز نخواهد شد. 
استفاده از ظرف ، حوله و رختخواب افراد آلوده موجب ابتلاء به ايدز نخواهند شد. 
تماس ساده با عرق بدن يا اشك مبتلايان باعث انتقال بيماري نمي شود. 
استخر شنا ، سونا و توالت در شرايط معمولي باعث ابتلاء به ايدز نمي شوند. 
سرفه و عطسه ي فرد مبتلا آلوده نيست. 
مهمترين قسمتهاي آلوده به ويروس در افراد آلوده عبارتند از: 
ترشحات زنانه، مايع مني ، ترشحات مردانه (كه قبل از انزال خارج مي شوند) و شير سينه ي مادران مبتلا به ايدز. فعاليت هائي كه با اين عناصر در ارتباط نباشند بندرت آلوده كننده اند. 
استفاده مشترك از تيغهاي ريش تراش و بطور كلي هر گونه وسيله اي كه ممكن است به خون فرد آلوده ، حتي به مقدار بسيار ناچيز، آلوده شده باشد مطلقا ممنوع است.
 
ادامه دارد.....
 
 

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه دوم آذر 1384  |
 

 

------------------------- سنگ گور------------------------
 
نشسته ام چون سكون باد !؟
خسته تر از مسير رود....
زخمي تراز  تن زمين
 
در حسرت سراب خواب ....
  
نشسته در فريب خود
جادوي تلخ روزگار
در عبور فصل نو بهار
سرد و متروك خفته ام
چو سنگ گور
بر مزار وجود خويش !
 
سعید
|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه یکم آذر 1384  |
 

 

 
در خاطر مني
 
اي رفته از برم به دياران دور دست!‌
با هر نگينِ اشك، بچشم تر مني
هر جا كه عشق هست و صفا هست و بوسه هست ـ
در خاطر مني .
 
هر شامگه كه جامه ي نيلينِ‌ آسمان ـ
پولك نشان ز نقش هزاران ستاره است ـ
هر شب كه مه چو دانه ي الماس بي رقيب ـ
بر گوش شب به جلوه ، چنان گوشواره است ـ
آن بوسه ها و زمزه هاي شبانه را ـ
ياد آور مني ـ
در خاطر مني .
 
در موسم بهار ـ
كز مهر بامداد ـ
تكدختر نسيم ـ
مشاطه وار، موي مرا شانه ميكند ـ
آندم كه شاخ پر گل باغي بدست باد ـ
خم ميشود كه بوسه زند بر لبان من ـ
وانگاه، نرم نرم ـ
گلهاي خويش را بسرم دانه ميكند ـ
آن لحظه، اي رميده ز من ! در بر مني ـ
در خاطر مني .
 
هر روز نيمه ابري پائيز دلپسند
كز تند بادها ـ
بادست هر درخت ـ
صدها هزار برگ زهر سو چو پول زرد ـ
رقصنده در هواست ـ
و آن روزها كه در كف اين آبي بلند ـ
خورشيد نيمروز ـ
چون سكه ي طلاست ـ
تنها توئي تو كه روشنگر مني ـ
در خاطر مني .
 
هر سال، چون سپاه زمستان فرا رسد ـ
از راههاي دور ـ
در بامداد سرد كه بر ناودان كوي ـ
قنديلهاي يخ ـ
دارد شكوه و جلوه ي آويزه ي بلورـ
آن لحظه ها كه رقص كند برف در فضا ـ
همچون كبوتري ـ
وانگه براي بوسه نشينند مست و شاد ـ
پروانه هاي برف، بمژگان دختري
در پيش ديده ي من و در منظر مني
در خاطر مني .
 
آن صبحها كه گرمي جانبخش آفتاب ـ
چون نشئه ي شراب،‌دود در ميان پوست
يا آن شبي كه رهگذري مست و نغمه خوان ـ
دل ميبرد ببانگ خوش آهنگ : دوست،‌دوست ـ
در باور مني
در خاطر مني .
 
ارديبهشت ماه
يعني : زمان دلبري دختر بهار
كز تكچراغ لاله، چراغاني است باغ
وز غنچه هاي سرخ ـ
تك تك ميان سبزه، فروزان بود چراغ
وانگه كه عاشقانه بپيچد بدلبري
بر شاخ نسترن‌ ـ
نيلوفري سپيد ـ
آيد مرا بياد كه : نيلوفر مني
در خاطر مني .
 
هر جا كه بزم هست و زنم جام را بجام
در گوش من صداي تو گويد كه : نوش، نوش
اشكم دود بچهره و لب مينهم بجام ـ
شايد روم ز هوش
باور نميكني  كه بگويم حكايتي :
آن لحظه اي كه جام بلورين بلب نهم ـ
در ساغر مني
در خاطر مني .
 
برگرد، اي پرندۀ رنجيده، باز گرد
باز آكه خلوت دل من آشيان تست
در راه، در گذر ـ
در خانه، در اطاق ـ
هر سو نشان تست
 
با چلچراغ ياد تو نوراني ام هنوز
پنداشتي كه  نور و خاموش ميشود ؟‌
پنداشتي كه رفتي و ياد گذشته مرد ؟
و آن عشق پايدار، فراموش ميشود ؟
نه ، اي اميد من !
ديوانه ي توام
افسونگر مني
هر جا ، به هر زمان ـ
در خاطر مني .
 
 
مهدي سهيلي    
تهران ــ پانزدهم مهرماه
1346
 

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه یکم آذر 1384  |
 

 

بوی غریب پاییز

www.gallery.sare2008.com

|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384  |
 
 
 
 
نامش مونا است ولي هيچکدام از دوستانش جرات ندارند او را به اين نام صدا کنند. همه او را با لقب "آق رضا" مي‌شناسند
 
از آن دخترهايي است که فکر مي‌کنند خدا آنها را اشتباهي آفريده و بايد پسر به دنيا مي‌آمدند. از همان‌هايي که هميشه پشت سرشان مي‌گويند: "فلاني را ببين، اخلاقش کاملا مردانه است و به تنهايي 10 تا مرد را حريف است." نامش مونا است ولي هيچکدام از دوستانش جرات ندارند او را به اين نام صدا کنند. همه او را با لقب "آق رضا" مي‌شناسند و هميشه او را با موهايي کوتاه که کاملا پسرانه اصلاح شده ديده‌اند.
 
مونا، يا همان "آق رضا" اگرچه تنها 17 سال دارد ولي مادر پسربچه‌اي 2 ساله به نام محمدرضا است. مادري که در سن 14 سالگي و به اجبار پدر به عقد پسري در آمد که هيچوقت او را دوست نداشت و 2 سال پس از ازدواج در حالي که صاحب پسري يک ساله بود به اين زندگي مشترک پايان داد. مونا اگرچه لباس پسرانه به تن داشت و موهايش کاملا کوتاه بود، ولي از ظرافات دخترانه به دور نبود. همان ظرافاتي که در نگاه اول باعث شد نتوانم به طور صددرصد بگويم او پسر است و مرا دچار ترديد کرد. صورت معصوم و چشمان نافذش که هميشه سعي مي‌کرد آن را زير نقاب دراز کلاهش پنهان کند تنها دليل من براي ترديد بود.
او را 3 روز قبل از آن که به دادگاه بياورند، در حالي که لباس پسرانه به تن داشت و همراه 4 پسرجوان سوار يک دستگاه پرايد سفيد رنگ بود دستگير کرده بودند. ماموران پليس در حال گشت‌زني در يکي از خيابان‌هاي شمال تهران بودند که به پرايد سفيد مظنون شدند و به راننده دستور ايست دادند. آنها پس از توقف خودرو به بازرسي داخل آن پرداختند و با پيدا کردن چند قبضه چاقو و قمه، همه سرنشينان پرايد را پياده کردند. ماموران که تا آن زمان فکر مي‌کردند مونا نيز پسر است، زماني که قصد بازرسي بدني او را داشتند با مقاومت وي مواجه شدند و آنجا بود که نقاب اين زن 17 ساله کنار رفت و هويت واقعي او فاش شد.
مونا اگرچه پس از دستگيري و انتقال به دادگاه سعي مي‌کرد روحيه پسرانه خود را حفظ کند و با گفتن اين جمله که "من پسرم و از همه زن‌ها متنفرم" نشان دهد با بقيه زن‌ها و دخترها تفاوت دارد ولي زماني که اسم پسربچه‌ 2 ساله‌اش را به زبان آورد، احساسات مادري همه وجودش را پر کرد. بغضي که گلويش را مي‌فشرد براي لحظه اي کوتاه او را چون دختري معصوم روي صندلي نشاند و قطرات ريز اشک از چشمانش سرازير شد. او در آن لحظه نه آق رضا بود و نه مي‌خواست پسر باشد. او يک مادر بود. يک مادر با احساسات ناب مادري. مادري جوان که با وجود سن کمش، زندگي پرفراز و نشيبي را پشت سرگذاشته بود. مونا ماجراي زندگي‌اش را اينچنين بيان مي‌کند: 13 ساله بودم که مادرم مرد. من در خانواده‌اي به دنيا آمده بودم که بيشتر اعضاي آن را پسران تشکيل مي‌دادند و مادرم تنها کسي بود که مرا درک مي‌کرد، با من حرف مي‌زد و دست نوازش به سرم مي‌کشيد. يک روز پاييزي وقتي از مدرسه به خانه برگشتم متوجه مرگ مادرم شدم. او رفته بود

و مرا با برادرهايم که همگي از من بزرگتر بودند و پدري بداخلاق و بي‌بند و بار تنها گذاشته بود. تنها يک سال از مرگ مادرم، پسري که از همسايه‌هاي مادربزرگم بود به خواستگاريم آمد. در آن زمان من 14 ساله بودم و حامد بيست و هفتمين سال زندگي‌اش را تجربه مي‌کرد. من که تا آن زمان حتي فکر ازدواج هم به سرم نزده بود و هنوز در روياهاي نوجواني‏‌ام غرق بودم با اجبار پدر و اصرار مادربزرگ مجبور به ازدواج با حامد شدم. جواني که هيچ تعهدي نسبت به زندگي زناشويي نداشت و هيچوقت

نتوانست مرا درک کند. حامد با زن‌هاي زيادي در ارتباط بود و حتي زماني که من در خانه بودم، آنها را به آنجا مي‌آورد. به خاطر اين رفتار حامد بود که رفته رفته از همه زن‌ها متنفر شدم و پيش خودم گفتم "اي کاش من هم پسر بودم". يک سال پس از ازدواج صاحب پسري شدم که اسمش را محمدرضا گذاشتيم و اين در حالي بود که من 15 ساله بودم و هيچ آمادگي و تجربه‌اي براي مادر شدن نداشتم. با به دنيا آمدن محمدرضا، نه تنها حامد دست از رفتار و کارهاي خود برنداشت، بلکه ديگر هيچ توجهي به من و پسرم نشان نمي‌داد و بنابراين تصميم گرفتم از او جدا شوم. دادگاه حضانت محمدرضا را به حامد واگذار کرد و من به خانه پدرم که جايي براي من نداشت برگشتم. زندگي در خانه پدرم، راحت‌تر از زندگي با حامد نبود چرا که مجبور بودم علاوه بر نامهرباني آنها، سرزنش‌هايشان را هم تحمل کنم. من که ديگر تحمل اين همه سختي را نداشتم تصميم گرفتم از خانه فرار کنم و به همين خاطر قيافه‌ام را تغيير دادم، موهايم را کوتاه کردم و لباس پسرانه پوشيدم. پس از فرار هم، شب‌ها به طور مخفيانه به خانه دايي‌ام مي‌رفتم و شب را در اتاق دختر دايي‌ام که تنها دوست من بود مي‌گذراندم. رفته رفته با گروهي پسر جوان آشنا شدم که کارشان سرقت و زورگيري بود. من اسم آق رضا را که در بچگي به آن علاقه داشتم براي خودم انتخاب کردم و وارد اين گروه شدم. پاتوق ما پارکي در مرکز شهر بود و هر روز همه اعضاي گروه آنجا جمع مي‌شدند. آنها که ابتدا با عضويت من به عنوان يک زن در اين گروه مخالف بودند پس از مدتي با اين مسئله کنار آمدند و مرا هم در سرقت‌هاي خود شريک کردند. سردسته باند که فرهاد نام داشت، پسري قوي هيکل بود و ما با خودرو او دست به زورگيري از مسافران و عابران پياده مي‌زديم. پس از گذشت چند ماه، وقتي دايي‌ام متوجه حضور من در خانه شد و فهميد قيافه‌ام را تغيير داده‌ام از خانه بيرونم کرد و مجبور شدم شب‌ها را در پارک‌ها سر کنم. تا اين که سرانجام زماني که سوار پرايد فرهاد بوديم و قصد سرقت از عابران را داشتيم، ماموران به ما مشکوک شدند و همه ما را دستگير شديم.
مونا هم اکنون در زندان به سر مي‌برد و ديگر علاقه‌اي به پوشيدن لباس‌هاي پسرانه ندارد. او حتي به فکر آينده هم نيست و نمي‌داند پس از آزادي چه خواهد کرد. فقط بعضي از شب‌ها که به ياد پسرش مي‌افتد، گوشه‌اي مي‌نشيند و زانوهايش را در بغلش جمع مي‌کند. او نمي‌خواهد کسي شاهد گريه‌هايش باشد و ساعت‌هاي زيادي را بي‌صدا اشک مي ريزد.
خسته نباشيد به همه خوبان
ماني

Memory by Nene Thomas
|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384  |
 

 


~ IN A BLACK AND WHITE WORLD ~
 



If the world were black and white
A touch of color would still be there
Hear me out for just a second
And I'll tell you exactly where



The color would be in friendship
Beauty for sure is found
Nothing more can brighten a day
When you know a friend is around



Each friend offers a different color
Be it red, yellow or green
Perhaps they are the color of excitement
Or something more serene



But, sometimes like a rainbow
Every color they offer to you
My Dear Friend I wanted you to know
That's exactly what you do

Thank You For Adding Color
To My Black & White World




 
 
 
 
 
animated lights
animated lights
|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384  |
 

از داداش مرتضی جووووووووووووووونم که اجازه داد متن قشنگش رو اینجا بزارم ممنون.خیلی گلی

تا حالا عاشق شدی؟... تا حالا شده اصلا درباره اش فکر کنی؟...

 اين که اون اصلا چيه ...براش يک تعريفی پيدا کنی... . ه

ر تمايلی را ميشه اسمشو گذاشت عشق... هر کششی ...

 خواستنی... هر اشتياقی... . البته از عشق الهی و ماورای

 زمينی اينجا نميخوام چيزی بگم... باشه تا بعد... .

 

ببين يک پسر و دختر هرچقدر هم برای هم جذاب..زيبا و خوش

 هيکل و دوست داشتنی باشند... حداکثر يک ماه .. نه دو ماه ...

 نه شش ماه پس از ازدواجشون ميشن برای هم خواهر و

 برادر ! ... اون تمايل جنسی شديد ديگه خيلی کم ميشه... . حالا

 اگه هنوزم دلشون برای هم تنگ ميشه...ميخوان کنار هم

 باشن...دست همديگه را بگيرن و ... . دليلش يک چيز

 خاصيه..محبت و دوست داشتنيه که ديگه جسمی نيست... اون

 ارتباط دو روحه... . پس اگه ميخواهی مطمن بشی که واقعا

 طرفتو دوست داری ...توی ذهنت فرض کن که به هم رسيدين و

 ديگه از نظر جسمی نسبت به هم ارضا شدين... حالا ببين بازم

 

 ميخواهی کنارش باشی ؟ ... ميبينی ! ...مراقب باش که عشق و

 

 هوس خيلی به هم نزديکند !... .

 

از قدرت عشق...

 

به تو ايمان ميده... پشتکار ميده...شجاعت...خستگی ناپذيری..

 شهامت... ايثار... .

 

ولی.. ميدونی اون چيزهای ديگه ای هم ميده... مثل...

 انتظار..نگرانی..ترس !

 

خوب حالا چی ميگی ؟ ... هرچيزی بهايی داره.. حاضری بهاشو

 پرداخت کنی ؟

ليتل راه ميره...حرکت ميکنه..راه ميره..راه ميره...نگران نميشه

 که مايوس شه ... نگران اينه که کم نگذاره.. اين که دروغ

 نگه..اين که نگاهش هميشه همون نگاه باشه... .

 

منم که شهره شدم به عشق ورزيدن

منم که ديده نيالودم به بد ديدن

وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم

که در طريقت ما کافريست رنجيدن

 

و اما حرف آخر...

اگه تو دنيا کسی نيست که تو را دوست داشته باشه.. تو

 آدم بدشانسی هستی...

اما اگه کسی نيست که تو اونو دوست داشته باشی.. تو

 آدم بدبختی هستی !

آهاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی اونی که میگه عاشق هستی٬عشق واقعی این هست.

دلم از این همه نا مهربونی خون شده

آره میدونم. بازم دعا میکنم

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384  |
 

 

I Love Walking In Rain

 

Because No Body Can

 

See Me Crying

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384  |
 
 
بالا