تبليغاتX
زمان و وفای به عهد


زمان و وفای به عهد

نقاش هستم و تمام لحظه های بی تو بودن را درد میکشم ای نازنینم

کاش بودی هروقت که دلم نبودنت را بهانه می کند

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:46 توسط الهام| |

پرم از حرف های نگفته

پرم از دردهای پنهانی

پرم از فریاد

پرم ازسکوت

پرم از آرزوهای کوچک کودکانه

پرم از اشک

پرم از زخم

و بازهم پرم از دردهای پنهانی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:2 توسط الهام| |

۱.دلم می خواد برای یه مدت طولانی روزه سکوت بگیرم هیچی نگم. با هیچ کسی حرف نزنم. دلم خیلی پر٬نه از کسی از خودم. دارم بین زمین و آسمون دست و پا می زنم.

۲.دارم سعی می کنم خوب باشم!!!!یعنی می شه آدمی از دنیای زشتیها برگرده به پاکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۳.خسته ام. ۳۰ ساعت کار در هفته + دانشگاه + این همه homework .

نیاز به آرامش دارم.

شایدم یه سفر.

۴.دلم عجیب هوای بارون کرده.

                                                                                                                  

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:4 توسط الهام| |

۱.چقدر حرف دارم و نمی دونم باید از کجا شروع کرد. نمی دونم باید چی گفت؟ دو سه هفته ای هست تصمیم گرفتم که بیام اینجا و بنویسم. مغزم پور هست از شعر٬حرف٬کلمه و سکوت جای همه اینهارو گرفت.نمی دنم چرا همیشه سکوت میکنم جای انکه حرف دلم رو بزنم.بیشتر وقت ها همین سکوت باعث خیلی سو تفاهم ها و فتنه ها شود.

  *از اینکه یه دوست قدیمی رو (الهه مسافر) رو پیدا کردم خیلی مسرور و خرسند گشتم بعد این همه وقت هنوزمنو یادش بود به  وجد امدم.چه احساس خوبی هست که ببینی هنوز برای بعضی ها مهم هستی٬دوست دارن٬و تلاش کردن برای پیدا کردنت. از راه دور می بوسمت خانمی

۲.این و برای اون آدمهایی می نویسم که نمی دونن من کیم و شایدم هیچ وقت هم نتونن بفهمن من کیم:

من الهام متولد ۱۹ مرداد ۱۳۶۳ صادره از شیراز.۱۷ سالم بود که از ایران رفتم ترکیه و از اونجام پیش به سوی کشور صلح یعنی کانادا.کانادا رو خیلی دوست دارم و بیشتر از اون مردم کانادایی. مثل ما ایرانی ها نیستن پر حسادت٬ دروغ و خیلی چیزایه دیگه.آدم بینشون احساس امنیت می کنه.

به قول سهراب روزگارم بد نیست. دانشجوی رشته گرافیک هستم و ۱ ساله دیگه درسم تمومه اما چون تا ۴-۵ ساله دیگه خیال مزدوج شدن ندارم می خوام عکاسی هم بخونم( ز گهواره تا گور دانش بجوی) البته کسی مقصر نیست این منم که از فکر ازدواج افتادم و سرد شودم. یعنی سردم کردن. دیگه هرکی هر سوالی داره بپرسه من هم که همیشه حاضر جواب.

 ۳.چند روز پیشا  برای اولین بار خودم تنها رفتم سینما.توی این چند سال که کانادام هیچ وقت اینجوری احساس تنهایی نکرده بودم. الاف توی West edmonton mall داشتم قدم می زدم که انگاری یه نفر از درونم بهم دستور داد برم بلیط بخرم و تنهایی برم فیلم ببینم. مثل همیشه رفتم از بالا ٬صندلی وسط رو به إشغال خودم در آوردم. تسلط کامل روی پرده ۳ بعدی سینما. اسم فیلم love hapens بود٬ با بازی Jennifer Aniston and Aaron Eckhart. پلات فیلم حرف نداشت. مطلب کلیدی فیلم این بود که اگه گاهی دروغ می گیم یا بهمون دروغ می گن حالا به هر دلیلی چقدر قلب ما یا طرف مقابل بزرگه که بخشش رو جای گزین هر حرف دیگه کرد؟

به یه نفر گفتم:

 کاش می شد تیکه ای از خدا بود٬ مثل اون بخشنده و بزرگوار.

دلتنگی های من:

 اگر یک نفرو دوست داشته باشی یا ازش خوشت بیاد چقدر حاضری به پاش بشینی؟ چقدر حاضری به عهدی که با خودت بستی وفادار بمونی؟

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:8 توسط الهام| |

من برگشتم. اسم این بلاگ از آرمانی ازجنس بلور به زمان و وفای به عهد تغییرکرده.

خوشحالم از اینکه می خوام بنویسم. از اینکه اینجام.از اینکه پر هستم از حرف های گفته و نگفته و 

نمی خوام دیگه اون هارو توی دفتر دلم زندونی کنم. گاهی نیاز هست تا فریاد زد به جای اینکه حرف هارو

 در بطن وجودمون چون کودکی سقط کنیم. بعد چهار سال برگشتم.

 

وچقدر زود دیرمی شود.

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 20:31 توسط الهام| |

 

اینجا تعطیل است

 

                      شاید برای همیشه

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 14:48 توسط الهام| |

 

سلام.امدم بگم که دارم میرم٬نه برای همیشه برای یک مدت کوتاه شایدم طولانی. اما

برمیگردم.

می خوام بنویسم٬اما نه اینجا.این بار می خوام روی کاغذ های بی خط دلم بنویسم.

 می خوام داستان زندگیم رو بیارم بریزم بیرون٬تا شاید درمانی باشد برای قلب داغ دیده ام.

از وقتی که اسباب کشی کردیم خونه جدید٬خودم رو بیشتر گم کردم

برام دعا کنید تا بتونم خودمو پیدا کنم

به امید دیدار

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 12:1 توسط الهام| |

 

گفت:نقاشی؟

گفتم آری.

گفت: پس نقشی از من به رسم یادگار ترسیم کن.

روزها٬ماهها٬و سالها گذشت و آنچه من به او دادم چیزی نبود جز هزاران قلب

 سنگی.

بعد این همه سال پی بردم که من نقاش نیستم٬بلکه مجسمه سازی هستم که یا

دل میشکند یا قلب خسته و شکسته مردمان را به رسم انتقام بر روی سنگ ها هک

 میکند.

   از خودم: الهام

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 10:50 توسط الهام| |

 

تقلايي شده ام در دل تاريكي اين شب

در دل شبي كه شراب عشق را معشوقم سر كشيد

بلور آبي را شكاند

صدايش را در دل فضاي سه بعدي دنيا خفه كرد

آبي آسمان را به سراب نزديك كرد

دانه هاي انار را به روي سادگي زمين ريخت

و دل من را شكاند

دختر آبي بلورين شكست

باز مثل هميشه

               

                   الهام  

                              ::::::www.gallery.sare2008.com:::::

راستی این هم بلاگ داداش مرتضی جونم هست یادتون نره بهش سر بزنید بوسبرای همتون   http://www.littlegod.persianblog.com/

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 20:33 توسط الهام| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ